|
گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند ×××××× قول نعمت را مخور مشغول صاحب خانه شو
|
Robert Frost was a great poet. Here is a brief summary of his life. Robert Frost was born on March 26, 1874 in San Francisco, California. When Frost was two years old, his mother fled to Lawrence, Massachusetts, to get away from her husband, who was a drunkard. She stayed there until her second baby was born, Jeannie, Robert's sister. Then they went back to San Francisco on a train. A few years later, Robert's father died, so they took the body to Lawrence to be buried in the family cemetery. By the time he was 11, Robert Frost had crossed the U.S. three times.
After this rough beginning, Robert went on to become a great poet. He married Elinor White and had 2 kids. Robert never in truth had any jobs, except being a poet, but he published many poems in his lifetime. Some of them are: The Road not Taken, The Raft of Flowers, The Pasture, and others. Robert also won four Pultizer awards and read The Gift Outright at the inauguration of John. F. Kennedy. He died on January 29, 1963 of a heart attack. He was 88 years old.
Stopping By Woods On A Snowy EveningWhose woods these are I think I know. His house is in the village though; He will not see me stopping here To watch his woods fill up with snow. My little horse must think it queer To stop without a farmhouse near Between the woods and frozen lake The darkest evening of the year. He gives his harness bells a shake To ask if there is some mistake. The only other sound's the sweep Of easy wind and downy flake. The woods are lovely, dark and deep. But I have promises to keep, And miles to go before I sleep, And miles to go before I sleep. |



اي که دايم به خويش مغروري ××××گر تو را عشق نيست معذوري
گرد ديوانگان عشق مگرد××××××××که به عقل عقيله مشهوري
مستي عشق نيست در سر تو ×××××رو که تو مست آب انگوري
روي زرد است و آه دردآلود ×××××××××عاشقان را دواي رنجوري
بگذر از نام و ننگ خود حافظ ××××××ساغر ميطلب که مخموري
کرا در شهر برگويم غم دل¤¤¤¤¤ که آيد در دو عالم محرم دل
دلي دارم هميشه همدم غم ¤¤غمي دارم هميشه همدم دل
دل عالم نميدانم يقين دان ¤¤¤¤¤ از آن افتادهام در عالم دل
دلي و صد هزاران آه خونين ¤¤¤ ز حد بگذشت الحق ماتم دل
کنار مرحمت ار باز گيري ¤¤¤¤¤¤ به خرواران فرو ريزم غم دل
انوری
هر که شد محرم دل در حرم يار بماند ----وان که اين کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن ----------شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند
صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت -----------دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد --- قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم-----آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت --------جاودان کس نشنيديم که در کار بماند
گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس------شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر ---------------يادگاري که در اين گنبد دوار بماند
داشتم دلقي و صد عيب مرا ميپوشيد -----خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد-------که حديثش همه جا در در و ديوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي ------------------شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز ********* تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود¤¤¤ داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود
دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو¤¤¤ گوش طرب به دست توبی تو به سر نمی شود
جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند¤¤ عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود
خمر من و خمار من باغ من و بهار من¤¤¤ خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود
دل بنهند بر کنی توبه کنند بشکنی ¤¤¤ این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود
بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی ¤¤¤ باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود
گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ¤¤¤ ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود
خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای ¤¤¤ وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود
گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من¤¤¤ مونس و غم گسار من بی تو به سر نمی شود
بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم¤ سر زغم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود
هر چه بگویم ای سند نیست جدا زنیک و بد¤¤هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود
از بس که دست می گزم و آه می کشم آتش زدم چو گل به لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تند خوی بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان برتو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش
