تبليغاتX
کنج خلوت جانان
گر شبی در خانه جانانه مهمانت کنند ×××××× قول نعمت را مخور مشغول صاحب خانه شو
 
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف
وین یکطرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سرکشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 15:57  توسط رفیق  | 

 Robert Frost was a great poet. Here is a brief summary of his life. Robert Frost was born on March 26, 1874 in San Francisco, California. When Frost was two years old, his mother fled to Lawrence, Massachusetts, to get away from her husband, who was a drunkard. She stayed there until her second baby was born, Jeannie, Robert's sister. Then they went back to San Francisco on a train. A few years later, Robert's father died, so they took the body to Lawrence to be buried in the family cemetery. By the time he was 11, Robert Frost had crossed the U.S. three times.

   After this rough beginning, Robert went on to become a great poet. He married Elinor White and had 2 kids. Robert never in truth had any jobs, except being a poet, but he published many poems in his lifetime. Some of them are: The Road not Taken, The Raft of Flowers, The Pasture, and others. Robert also won four Pultizer awards and read The Gift Outright at the inauguration of John. F. Kennedy. He died on January 29, 1963 of a heart attack. He was 88 years old.

Stopping By Woods On A Snowy Evening

Whose woods these are I think I know.
His house is in the village though;
He will not see me stopping here
To watch his woods fill up with snow.

My little horse must think it queer
To stop without a farmhouse near
Between the woods and frozen lake
The darkest evening of the year.

He gives his harness bells a shake
To ask if there is some mistake.
The only other sound's the sweep
Of easy wind and downy flake.

The woods are lovely, dark and deep.
But I have promises to keep,
And miles to go before I sleep,
And miles to go before I sleep.

"I am not a teacher, but an awakener"- Robert Frost

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 12:42  توسط رفیق  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 0:28  توسط رفیق  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 0:31  توسط رفیق  | 

اي که دايم به خويش مغروري ××××گر تو را عشق نيست معذوري

گرد ديوانگان عشق مگرد××××××××که به عقل عقيله مشهوري

مستي عشق نيست در سر تو ×××××رو که تو مست آب انگوري

روي زرد است و آه دردآلود ×××××××××عاشقان را دواي رنجوري

بگذر از نام و ننگ خود حافظ ××××××ساغر مي‌طلب که مخموري

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 23:24  توسط رفیق  | 

کرا در شهر برگويم غم دل¤¤¤¤¤  که آيد در دو عالم محرم دل

دلي دارم هميشه همدم غم ¤¤غمي دارم هميشه همدم دل

دل عالم نمي‌دانم يقين دان  ¤¤¤¤¤  از آن افتاده‌ام در عالم دل 

دلي و صد هزاران آه خونين  ¤¤¤  ز حد بگذشت الحق ماتم دل 

کنار مرحمت ار باز گيري  ¤¤¤¤¤¤  به خرواران فرو ريزم غم دل 

انوری            

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:56  توسط رفیق  | 

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند ----وان که اين کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن ----------شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند

صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت -----------دلق ما بود که در خانه خمار بماند 

محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد --- قصه ماست که در هر سر بازار بماند

هر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم-----آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند

جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت --------جاودان کس نشنيديم که در کار بماند

گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس------شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند

از صداي سخن عشق نديدم خوشتر ---------------يادگاري که در اين گنبد دوار بماند

داشتم دلقي و صد عيب مرا مي‌پوشيد -----خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند

بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد-------که حديثش همه جا در در و ديوار بماند

به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي ------------------شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 2:30  توسط رفیق  | 

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز ********* تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:19  توسط رفیق  | 

 

بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود

 

 بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود¤¤¤ داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو¤¤¤ گوش طرب به دست توبی تو به سر نمی شود

جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند¤¤ عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من¤¤¤ خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود

دل بنهند بر کنی توبه کنند بشکنی ¤¤¤ این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی ¤¤¤ باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ¤¤¤ ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود

خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای ¤¤¤ وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من¤¤¤ مونس و غم گسار من بی تو به سر نمی شود

بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم¤ سر زغم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا زنیک و بد¤¤هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 11:8  توسط رفیق  | 

ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش              برون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست می گزم و آه می کشم              آتش زدم چو گل به لخت  لخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود         گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار تند خوی            بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان برتو بگذرد   بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش

  

    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:26  توسط رفیق  |